تبلیغات
سیب سرخ - جوک های عبید زاکانی
دوشنبه 19 مهر 1389

جوک های عبید زاکانی

   نوشته شده توسط: سام مجتبائی    نوع مطلب :طنز،جوک،لطیفه ،حکایت ،

درِ خانه ی جحی بدزدیدند. او برفت و در مسجدی بركند و به خانه میبرد. گفتند چرا در مسجد بركنده ای؟ گفت: درِ خانه من دزدیده اند و خدای این در، دزد را میشناسد، در را به من سپارد و در خانه خود بازستاند.

*شخصی از مولانا عضدالدین پرسید: چونست كه مردم در زمان خلفا دعوی خدائی و پیغمبری بسیار می كردند و اكنون نمی كنند؟ گفت: مردمِ این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است كه نه از خدایشان به یاد می آید و نه از پیغامبر.

*درویشی به در خانه ای رسید. پاره نانی بخواست. دختركی در خانه بود گفت: نیست. گفت: چوبی هیمه ای. گفت: نیست. گفت: پاره ای نمك. گفت: نیست. گفت: كوزه ای آب. گفت: نیست. گفت: مادرت كجاست؟ گفت: به تعزیت خویشاوندان رفته است. گفت: چنین كه من حال خانه ی شما می بینم، 10خویشاوند دیگر می باید به تعزیت شما آیند.

*خراسانی با نردبان در باغ دیگری میرفت تا میوه بدزدد. خداوند[صاحب] باغ برسید و گفت: در باغ من چكار داری؟ گفت: نردبان می فروشم. گفت: نردبان در باغ من می فروشی؟ گفت: نردبان از آن من است، هر كجا كه خواستم میفروشم.[کاشی  درتهرون برای دستشوئی به باغ مش هاشم رفت مش هاشم ازراه رسیددید کسی دردستشوئی است پرسید کی هستی اینجاچه میکنی؟کاشی جواب گفت مشاشم،صاحب باغ گفت مش هاشم که منم !تواینجاچه میکنی؟کاشی مجددگفت مشاشم/این اضافه به متن افزوده شد ودرکروشه آمد]

*شخصی دعوی نبوت كرد. پیش خلیفه اش بردند. از او پرسید كه معجزه ات چیست؟ گفت: معجزه ام این كه هرچه در دل شما میگذرد مرا معلوم است[میدانم]. چنانكه اكنون در دل همه میگذرد كه من دروغ می گویم.

*ظریفی مرغی بریان در سفره ی بخیلی دید كه سه روز پی در پی بود و نمیخورد. گفت: عمر این مرغ بریان بعد از مرگ درازتر از عمر اوست پیش از مرگ.

*شخصی تیری به مرغی انداخت. خطا كرد. رفیقش گفت: احسنت. تیر انداز برآشفت كه به من ریشخند می كنی؟ گفت: نه، میگویم احسنت، اما به مرغ.

*شخصی خانه ای به كرایه گرفته بود. چوبهای سقفش بسیار صدا می كرد. به خداوند [صاحب]خانه از بهر مرمّت آن، سخن بگشاد. پاسخ داد كه چوبهای سقف ذكر خدا می كنند. گفت: نیك است، اما میترسم این ذكر منجر به سجده شود.

*نوشیروان، روزی به دادرسی نشسته بود. مردی كوتاه قامت فراز آمد و بانگ دادخواهی برداشت. خسرو گفت: كسی بر كوتاه قامتان ستم نتواند كرد. گفت: شهریارا، آنكه بر من ستم راند، از من كوتاهتر است. خسرو بخندید و دادش بداد.

*مردی جامه ای بدزدید و به بازار برد تا بفروشد. جامه را ازو بربودند، پرسیدند كه به چند فروختی؟ گفت: به اصل مایه.

*زشت رویی در آینه به زشتی خود می نگریست و می گفت: سپاس خدای را كه مرا صورتی نیكو بیافرید. غلامش ایستاده بود این سخن می شنید و چون از نزد او به در آمد كسی از حال صاحبش پرسید، گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می بندد.

رسالــه دلـگشــــا، عبــــید زاکــانی


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر